X
تبلیغات
مسعود کیمیایی

مسعود کیمیایی

وبلاگ اختصاصی مسعود کیمیایی

مدیرعامل آفاق فیلم از برگزاری جشنواره تولیدات تلویزیونی این موسسه در سال ۸۶ به داوری مسعود كیمیایی و جواد طوسی خبر داد.
امیرحسین شریفی گفت: جشنواره تولیدات تلویزیونی موسسه آفاق فیلم با حضور هنرمندانی كه دراین ۱۶ فیلم تلویزیونی حضور داشته‌اند، روز ۲۲ اسفندماه درسالن اصلی مجتمع فرهنگی هنری اریكه ایرانیان برگزار خواهد شد.
وی افزود: در این جشنواره بهترین تولیدات آفاق فیلم در سال ۸۶ در بخش های بازیگری، كارگردانی، نویسندگی، گریم، طراحی صحنه و لباس، صدابرداری، تدوین و ...با نظر هیات داوران انتخاب و مورد تقدیر قرار خواهند گرفت.
وی در ادامه گفت: هیات داوران این جشنواره داخلی عبارتند از: مسعود كیمیایی، جواد طوسی، طهماسب صلح جو و جمشید ارجمند كه جواد طوسی به عنوان دبیر جشنواره و جمشید ارجمند به عنوان رئیس هیات داوران انتخاب شده‌اند.
وی تصریح كرد: هدف اصلی ما از برگزاری چنین جشنواره‌ای بالابردن سطح كیفی تله فیلم های تولید شده در رسانه ملی است و امیدوارم كه چنین حركت‌هایی موثر واقع شود.
وی ادامه داد: در این جشنواره كه مجوز آن از اداره كل ارزشیابی و نظارت وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی گرفته شده، از سه نفر از پیشكسوتان سینما نیز تقدیر خواهد شد و در پایان مراسم نیز فیلم برگزیده جشنواره برای مهمانان به نمایش در خواهد آمد.
به گزارش فارس، فیلم‌های شركت كننده در این جشنواره عبارتند از:
مرد به كارگردانی سیروس الوند، ستاره های سوخته به كارگردانی سیروس الوند، زهر و پادزهر به كارگردانی آرش معیریان، گامی در تاریكی به كارگردانی آرش معیریان، پری به كارگردانی كاظم معصومی،آخرین اجرا به كارگردانی اسماعیل فلاح‌پور، حلقه به كارگردانی كاظم معصومی، خواب‌زده به كارگردانی بهرام كاظمی، مه به كارگردانی اكبر منصور فلاح، بوی خاك به كارگردانی اكبر منصور فلاح، حفره به كارگردانی فریدون فرهودی، اوهام به كارگردانی كاظم معصومی، قربانی به كارگردانی كاظم معصومی، تنهایی به كارگردانی حجت قاسم‌زاده‌اصل و با من حرف بزن به كارگردانی كاظم معصومی.
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 11:57  توسط   | 

مسعود کیمیایی کارگردان بزرگ سینمای ایران روز پنجشنبه پانزدهم آذر ماه به همراه جواد طوسی رییس انجمن منتقدین سینمای ایران در دانشگاه آزاد یزد حاضر شد تا پاسخگوی پرسشهای دانشجویان باشد. ای مراسم بنا به دعوت انجمن اسلامی دانشجویان و در سالن آمفی تئاتر دانشکده مهندسی برگزار گردید.

در ابتدای این مراسم فیلم دندان مار از ساخته های استاد به نمایش درآمد و سپس کیمیایی و طوسی پشت تریبون قرار گرفتند و درباره فیلم صحبت کردند.

بخش اول نشست کیمیایی و طوسی با دانشجویان

کیمیایی در ابتدا نسبت به شرایط نمایش فیلم خرده گرفت و گفت خوشحال است که فیلم دندان مار برای بحث و نمایش انتخاب شده است اما نه روی این پرده!
کیمیایی بیمار بود و از ناراحتی دیسک رنج می برد با این حال جلسه نقد را تاب آورد و در ساعت دوم برنامه هم به سوالات دانشجویان پاسخ داد. گوشه هایی از پاسخهای کیمیایی جای تامل بیشتری داشت . و گهگاهی نیز در پاسخ دادن از طنز و کنایه استفاده می کرد. مثلا اینکه:

 

کارگردانهای جوان غالبا به دلیل موقعیت های مالی یا مسائل دیگر وارد چالش فیلمساز-جامعه نمی شوند در نتیجه به تقلید آثار موفق گذشته می پردازند.بویژه در سریال های تلویزیونی که بخش عمده آنها عام سازی ست. و این عامی که در تلویزیون ساخته می شود بهرحال به سمت آثار متفکر نرفته است و همه چیز به صورت (دست ساز) اجرا میشود.

اعطای جایزه آکادمی اسکار بر اساس روابط سیاسی است و اسکار به دست مخالف داده نمی شود.

سوال: آقای کیمیایی دید شما بسیار تیره است.لحن تون تلخ و دیالوگ هاتون سرد و جذاب و آدمهای داستان هایتان عجیب و غریب! واقعاً با این دنیا زندگی می کنید؟

 کیمیایی: بله دنیایی ست که می بینم و وقتی می بینم باهاش زندگی می کنم.(تشویق دانشجویان)

در پاسخ به سوالی در مورد مقایسه دیالوگ نویسی استاد با مرحوم علی حاتمی) : مرحوم حاتمی در یک

جائی از سینما ایستاده بودند و گفتگو نویسی شون هم در همون منطقه بود.یک جائی از یک طبقه فراموش شده در دوره های بعد از قاجار . یک کمی در حال قاجاری می دیدند و این ضرباهنگ دیالوگ نویسی شون رو هم تحت تاثیر قرار می داد.خب این گفتگو نویسی ها رو نمیشه خیلی با هم مقایسه کرد .

(در پاسخ به سوالی در مورد بهترین بازیگر سینمای ایران) : نمیشه عنوان کرد که بهترین بازیگر سینمای ایران کیست . صدا /نگاه / اون تقسیم بندی حس میان بازیگر با اون کاراکتری که بازی میکنه و چیزی که فرنگی ها بهش بادی لنگوئیج میگن...خب همه اینا مهمه ولی با استعداد ترین بازیگری که من دیدم بهروز وثوقی بود.(تشویق دانشجویان)

سوال:شخص شما امیرعلی اعتراض را گناهکار / قهرمان یا بیگناه میدانید؟

کیمیایی: از این دیدگاه که قطعا" بیگناهه ولی در یک اثر چند وجهی آنقدر همه چیز پیچیده ست که تعیین گناهکار درست نیست و همه می تونن بیگناه باشند.

سوال: چرا فیلم قیصر بزرگترین تحول ذر سینمای ایران است؟

کیمیایی: من به نظرم میاد تحول در سینمای ایران نیست. تحول در نگاه کردن و انتخاب متن بود . یعنی اگر این اعتراض وارد سینمای ما میشه از اینجاست که این تحول ملموس میشه. هم در ادبیات ما و هم در سینما این اعتراض هست که کشف نشده بود.

سوال : اگر سینمای ایران به همه کارگردان ها اجازه فعالیت هنری را بدهد- منظورم برچیدن سانسور است – آیا شما فکر می کنید سینما پیشرفت می کند؟ یا از نظر شما وجود خط قرمز لازم است؟!

کیمیایی : رویایی حرف می زنید یه کم! (تشویق دانشجویان)

(در پاسخ به سوالی در مورد انگیزه ساختن سربازان جمعه) : سربازان جمعه خیلی زخمی و خون آلود به دست شما رسید که ببینیدش. یعنی آنچنان سرراست نبود چون همین جور تکه تکه هائی ازش کنده شد. اما به هر جهت یک بزرگ داشت تصویری بود از احمد شاملو. (تشویق دانشجویان)

سوال : کدامیک از کارهائی که دوست دارید بسازید هنوز ساخته نشده است؟

کیمیایی :یکیش همین عین القضات است. ( رمان تازه کیمیایی که تا یکی دو ماه دیگر به بازار می آید.) این رو خیلی دوست دارم بسازم.و اگر سلامتی اجازه بده حتما می سازمش.

سوال: دید شما نسبت به زن در سینمای ایران چگونه است؟

کیمیایی: اغراق نباید کرد.یعنی اگر نگاهمون نسبت به اثر فمینیستی باشه این از واقعیت دوره. ما باید به این بپردازیم که زن در جامعه تا چه حد حضور داره و تا چه حد باید حضور داشته باشه.

سوال: آقای کیمیایی چرا در سینمای ایران کارگردان آزادی عمل واقعی را ندارد و چرا با نشان دادن واقعیت های اجتماعی در جامعه همواره برخورد میشود؟

کیمیایی : از کجا اومدی یزد؟! مثل اینکه مال این مملکت نیستی؟!!( خنده و تشویق حضار)

(در پاسخ به سوالی در مورد بهترین کار گردان سینمای ایران) : این رو هم نمیشه با قاطعیت گفت. کارگردان های زیادی هستند که اثری داشته اند و توی آثارشون باید اونها رو پیدا کرد. من به نظرم مقاوم ترین کسی که هست و بوده داریوش مهرجوئی ست.(تشویق دانشجویان)

سوال: اگر بخواهیم قیصر و دندان مار را با توجه به شرایط اجتماعی زمان ساخت هر یک مقایسه کنیم به نظر شما کدامیک سنگین تر خواهد بود؟ خواهش من از شما این است که لطفا روشن کنید آیا این حفظ سبک ادبیات گفتاری معترض برای بیان عقیده و ایده ئولوژی شماست یا برای دنبال کردن سبکتان؟

کیمیایی : به هر جهت اینها از هم جدا نیستند. یعنی وقتی شما یک عقیده ای دارید روی اون می ایستید و کارتون با اون عقیده همراهه به هر جهت تمام دغدغه تون میشه همون عقیده تون. یعنی کارتون و عقیده تون یکی میشه. و هیچ فرقی با هم ندارن.

سوال : آقای کیمیایی شما در قیصر به نسل جوان آموختید که پاشنه را ور کشید و منتظر نهادهای اجتماعی نماند تا احقاق حق نمایند( در اینجا جواد طوسی که سوال ها را می خواند وارد بحث شد و گفت فیلم قیصر از این منظر در همان زمان هم خوب دیده نشد و منظور بی اعتنائی به دستگاه قضائی و نهادهای اجتماعی نبوده است) در گوزن ها هم گونه ای دیگر از تحرک اجتماعی را از نوع سیاسی به تصویر کشیدید و نشان دادید که چریک ها هم عاطفه دارند و آدمکش نیستند. آقای کیمیایی برای نسل من چه دارید؟ برای کنش مند شدن من چه دارید؟!

کیمیایی : در مورد این نگاهی که شما گفتید این نگاه آنچنان سرراست و صحیحی نیست که مثلا چریک ها ((هم)) عاشق میشوند. چریک ها ((هم)) . . . اونها بیشتر از همه عاشق میشن . اونا بیشتر از همه حساسند. حساسیت شون هست که اسلحه به دست می گیرند. اما برای نسل شما من تلاشم رو تا اونجائی که قرارم بوده و تا اونجائی که توانم بوده انجام دادم. یعنی فیلم هایی که ساختم هیچ فکر نکردم که کم گذاشتم یا پرده پوشی کردم. ویا تاریک گویی کردم. تا حد امکان با همان صراحت آثار اولم در فیلمها صحبت کرده ام.


(سوالهای زیادی درباره فیلم رئیس مطرح شد که جواد طوسی به طرح یکی دو مورد بسنده کرد. همه می دانند که طوسی میانه ای با این فیلم ندارد بنابراین چندان شگفت زده نشدند. از جمله این سوال ها که خوانده نشد سوال من بود در باره سکانس افتتاحیه فیلم رئیس و مفاهیم و ارجاعاتی که در این سکانس نهفته است. درباره بازگشت ناگهانی و غیر منتظره فردی رانده شده از جامعه و در واقع ((حذف شده بدست جریان قدرت )) و قیام آشکار و بدون واهمه ای که نه تنها مخفی نیست بلکه می کوشد تا توجه تمام آن دنیای قدرت مدار شهری را با شلیک گلوله و فریاد زدن بسوی خود جلب نماید.)

سوال گلچین شده توسط طوسی درباره فیلم رئیس ! : دفاع شما از فیلم رئیس در برابر من به عنوان طرفدار پر و پاقرص آثارتان چیست؟ گنگستر بازی و بیرون آمدن از پنجره و چند دقیقه دیالوگ گوئی پشت سر هم با این همه خرج. انتظار من از شما به جای فیلم رئیس یک آتشفشان بود نه آنچه دیدیم!

سوال دوم در مورد رئیس که جواد طوسی انتخاب کرد ! :شما رئیس را بسیار بالا بردید. همه از او می ترسند. ولی فقط 10 دقیقه آن را نشان دادید و بطرزی ساده آن را از متن خارج کردید. . .

(در این لحظه کیمیایی بلندتر از آنچه تا کنون صحبت کرده بود خواندن طوسی را قطع کرد) : خب همین یکی درست ترینشه! این درست ترینشه. شما می ترسید ازش.

(طوسی دوباره ادامه میدهد) : آیا کسی که اسمش را روی فیلم گذاشته اید اینقدر بالا می باشد که می تواند به راحتی از متن خارج شود؟

کیمیایی : یعنی چی؟ متوجه این قسمتش نشدم؟!

(طوسی خواندن را از سر می گیرد) :آیا شما از نتیجه فیلم رئیس راضی هستید؟

کیمیایی : جواد هم موافق این قضیه ست همه رو داره میخونه !( خنده حضار) من پیشنهادم این هست که... نمی دونم تو چه شرایطی فیلم رئیس دیده شده چون ویدئو فیلم بیرون نیومده و باید در سینما دیده باشید. یا در تهران دیده باشید یا در اینجا. اما به نظرم میاد که یک بار دیگه دیده بشه بد نیست. من این خواهش رو دارم.

سوال : چرا در سینمای ما اقتباس ادبی از ادبیات معاصر صورت نمی گیرد؟ 

کیمیایی : اگر منظورشون ادبیات کلاسیک هست این آثار تکه هائی رو شامل میشن  که با تماشاگر ارتباط برقرار نمی کنند. و اگر منظور رمان های امروز باشند رمان هایی هستند که از سینما عقب هستند. یعنی بیشتر داستان هایی که بصورت رمان دراومدند و بیشتر هم نویسنده شون خانم ها هستند خیلی رمانتیک تر از حد معمول هستند. خیلی شکننده ترند.

(در پاسخ به سوالی در مورد دلیل استفاده از دوربین روی دست در نماهای پایانی دندان مار) : از دوربین روی دست که اصلا استفاده نشده در این فیلم. همه فیلم روی سه پایه است. تکان های کوچکی داده شده ولی همش روی سه پایه است.

چرا در بعضی آثارتان مثل دندان مار یا سربازان جمعه زنهایی را نشان می دهید که یا سیگار می کشند یا معتادند؟!

کیمیایی : نمی دونم! . . . ببخشید!! (خنده و تشویق دانشجویان)

سوال: آقای کیمیایی شما اگر می خواستید بین امیرعلی و رضای فیلم حکم و رضا موتوری و سید گوزنها یک شخصیت را برای ادامه زندگی انتخاب کنید کدامیک را انتخاب می کردید.منظورم این است که به شما جبر شده بود یکی از این کاراکترها را حتما ادامه دهید؟( طوسی : فکر میکنم منظورشون رضا معروفی است؟!)

کیمیایی ( با لحنی که انگار سالهاست با این سوال در گیر است و البته با اطمینان به کاراکتری اشاره کرد که در سوال نیامده بود) : من. . . قدرت رو انتخاب می کردم. ( تشویق عمیق دانشجویان)

(در این بخش برنامه طوسی خواست تا در مورد زبان روایی کیمیایی بویژه در فیلمهایی که پس از انتشار جسد های شیشه ای ساخته شده اند بحث کند و سپس بخشی از رمان تازه استاد – عین القضات – را بخواند. کیمیایی اجازه خواست که بدلیل بیماری و ناراحتی دیسک کمر موقتا صحنه را ترک نماید که طوسی مانع شد و گفت شما باید حضور داشته باشید! این بحث هم نیم ساعت بطول انجامید و خواندن رمان تازه کیمیایی که تا یکی دو ماه دیگر به بازار می آید در نهایت به قسمت دوم برنامه موکول شد و در عوض بخش پایانی سوالات دانشجویان خوانده شد)

سوال : آقای کیمیایی بیشتر قهرمانان داستان های شما برای جاودانه شدن باید فنا شوند؟ چرا؟!

کیمیایی : قهرمانی که میدونه داره قهرمانانه از این جهان میره اون قهرمان نیست. اونی که نمی دونه اون قهرمانه! در واقع یک قهرمان تا پیش از اون تصویری از شمایل قهرمانانه نداره. نه! اصلا قرار نیست که همیشه قهرمانها فنا بشن. شما فنا شدن رو در جان می بینید؟! یا نبودش رو و یکباره حذف شدنش رو؟ بله! باید حذف بشه تا بمونه.

سوال : آقای کیمیایی چرا از روی شاهنامه یا مثنوی فیلم ساخته نمی شود؟!

کیمیایی : پول می خواد و قدرت. که من هیچ کدومش رو ندارم! ( تشویق عمیق دانشجویان)

سوال : در فیلم های اخیرتان از نشانه های هالیوودی استفاده کرده اید که با سینمای ایران همخوانی نداشت. آیا این نشانه ها یک ژست است یا شما رو به سینمای هالیوودی آورده اید؟!

کیمیایی : نه! اینها یک فرمه . بله یک فرمه که با این فیلم و اون آدم ها بنظرم رسید که طلبیدنش بطور قطع محرز هست.

سوال : چرا قهرمانان فیلمهای شما همگی مرد هستند؟

کیمیایی : فکر نمی کنم این یک اصل بوده باشه. در همین دندان مار شما دیدید که زنها هم بوده اند.

سوال :به نظر شما جنبش زنان و جامعه زنان ایران کنشگران خوبی هستند؟( طوسی با خنده الان میان بگیر و ببند راه می اندازن ها! میشه جامعه فمنیستهای مقیم یزد! – خنده حضار- آقای کیمیایی شما نظری در این زمینه ندارید؟!)

کیمیایی ( در حالی که دست در ریشهای انبوهش دارد) : نخیر! ( خنده دوباره دانشجویان)

نظر شما در مورد آقای حاتمی کیا و بویژه آثار متاخر ایشان چیست؟ نظر شما در مورد سینمای موسوم به سینمای جنگ و سطح کیفی چنین آثاری چیست؟!

کیمیایی : خیلی خوشحال شدم که در این نشست حاضر شدم!!! من شما رو دوست دارم و به هر جهت این سرزمین متعلق به شماست. (و بدون اینکه به سوال آخر پاسخ مشخصی دهد و دستکم دلیل دلخوری اش را از سینمای جنگ بگوید. کلاه شال گردن و پالتو اش را برداشت و در میان شور و هیاهوی دانشجویان سالن را ترک کرد. به نظر می رسد دلخوری استاد مربوط به مدیریتی بود که در آن زمان بر سینما حاکم بود و اشارات مستقیمی را در برنامه دو قدم مانده به صبح شبکه چهار حدود دو ماه پیش عنوان کرده بودند.)

بخش دوم نشست کیمیایی با دانشجویان

  پس از حدود یک ساعت آنتراکت برنامه در سالن همایش دانشکده مهندسی از سر گرفته شد. در این بخش مسعود کیمیایی روی صحنه نرفت ودر میان دانشجویان نشست. جواد طوسی پشت تریبون قرار گرفت و در ابتدا عذر خواهی استاد را بدلیل ناراحتی و بیماری به اطلاع دانشجویان رساند و گفت با اینحال کیمیایی خواسته است که تا پایان نشست در میان دانشجویان حضور داشته باشد. در واقع کیمیایی در بخش اول نیز در 2 نوبت در پشت تریبون قرص خورده بود و در بیماری استاد تردیدی نبود. با این حال این مساله در ادامه مورد سوء استفاده عده ای قرار گرفت.

باری! جواد طوسی پس از ارائه توضیحاتی درباره زبان روایی عریان و سبک گفتگو نویسی و بویژه مونولوگ نویسی کیمیایی به خواندن فصلهائی از ((فیلمنامه عین القضات )) پرداخت که روایت داستانی فوق العاده ملموس وقایع بهت و حیرت دانشجویان را به همراه داشت.
سه شخصیت در کتاب عین القضات وجود دارند. خود عین القضات همدانی / وزیر و گوهرخاتون .
مونولوگ مربوط به عین القضات که از بخشهای پایانی کتاب انتخاب شد و خوانده شد نیز تکاندهنده بود. بطوری که از صمیم قلب لحظه شماری می کردید تا این کتاب به بازار بیاید و فراتر از آن آرزو می کردید کیمیایی فرصت و امکان بیابد تا این فیلمنامه را بسازد.

تمام لحظاتی که طوسی بخشهایی از کتاب عین القضات را می خواند فضایی رویایی بر سالن حکمفرما شده بود. و سکوتی سنگین همه جا را فرا گرفته بود. فضایی که توصیفش برایم ممکن نیست.

صحنه های تاسف آور

 

 پس از خواندن بخشهایی از کتاب تازه استاد دانشجویان سوالات دیگری را مطرح کردند. اینبار پرسشها مستقیم پرسیده شد و هر کس از گوشه ای بر می خواست و سوالش را مطرح میکرد. جواد طوسی به سوالات به روشنی پاسخ می داد و در پایان اعلام می کرد اگر کیمیایی نیاز به توضیح بیشتر بداند خود به روی صحنه خواهد آمد. تا اینکه سوالات رنگ و بوئی دیگر پیدا کرد. سوالاتی کاملا زنجیره ای و از پیش طراحی شده  که کمتر نشانی از اطلاعات سینمایی یا اجتماعی نداشتند و روشن بود که از نظر شخصیتی کیمیایی را نشانه گرفته اند.

در ابتدا پرسیده شد چرا در دندان مار برادر یک سرباز مفقودالاثر با کسی که مرضیه گوش می دهد همذات پنداری می کند؟!! و سپس گفته شد: آوینی می گوید : کیمیایی سعی می کند روشنفکر نباشد و به مردم وفادار بماند اما مردم ایران را درک نمی کند و روشنفکران را هم دوست دارد!!!

طوسی پاسخ داد نمی توان تنها یک جمله از آوینی را گزینش کرد و بدون شناخت کامل او از وی نقل قول کرد. و حکم قطعی هم صادر کرد . شما گویا متوجه پارادوکسی که در اون سالها تا به امروز در جامعه ما بوده نیستید.

در خانواده های ما فراوان بوده است که یکی شده مجذوب یک سازمان و تفکر منفور این زمانه و یکی هم موافق جریان حاکم بوده است. کیمیایی این شرایط اجتماعی را روایت کرده ست. این که شما یک کاراکتر را بصورت طاووس علیین شده تصور کنید که نباید مثلا با فردی که فرضا مرضیه گوش میدهد و نمایشنامه های نوشین را می خواند قرابت داشته باشد نگاهی خیلی فرمالیته به قضایا ست.(تشویق دانشجویان)

 

شاید طوسی نباید چنین پاسخی میداد چون اینها گروهی بودند که کوچکترین استدلالی را که در برابر عقایدشان قرار می گرفت تاب نمی آوردند. بالاترین سوال سینمایی که از سوی این عده مطرح شد چنین سطحی داشت:

چرا آقای کیمیایی در این فیلم دندان مار از کلیشه استفاده کردند!؟ تمام فیلم کلیشه بود!

طوسی منظورتون از کلیشه چیه؟!

مثلا اونجایی که تو اون ماشین سفیده! آقا رضا نشسته بود اون دختره هم عقب! میگه مردونگی کن و فلان. اونم تریپ فردین (!) میاد و . . .یا اون دالونای تنگ مسافرخونه های تنگ و کثیف! اینا همش کلیشه ست! قبول دارید یا نه؟!

طوسی : من هنوز نفهمیدم که. . .کلیشه رو اصلا شما می تونید از نگاه خودتون تعریف کنید؟!

شما خودتون کلیشه رو چطوری تعریف می کنید؟!!!

طوسی : شما اصلا دارید تعریفی رو به فیلم تحمیل می کنید که اینها نه تنها کلیشه نبوده بلکه ادای دینی به سینمای وسترن بوده که در زمان خودش برای اولین بار در سینمای ایران گرفته شده. بعید می دونم شما در این باره مطالعه کرده باشید!نظر شما محترم هست ولی کلیشه که اینجوری تعریف نمیشه!

سوالاتی از این دست دو سه نوبت دیگر طرح شد در حالیکه به نظر می رسید این افراد متوجه جایگاه شخصی که از او سوال می پرسیدند نبودند. سوال دیگری مطرح شد که غیرت و تعصب موجود در فیلمهای کیمیایی را به سخره می گرفت !

از همه اینها جالب تر سوال فردی بود که خود را – راست یا دروغ – خبرنگار سفرهای استانی رئیس جمهور معرفی کرد و با این کار سعی کرد میان خود و دانشجویان دیگر تمایز قائل شود! این فرد ناشناس بدون اینکه اشاره ای به مطالعات سینمایی یا جامعه شناسی خود کند چند دقیقه ای در حضور استاد و اعتراض دانشجویان به درفشانی و خواندن بیانیه های سیاسی که کوچکترین ربطی به این نشست سینمایی نداشت پرداخت که شاه بیت تئوری های ایشان این ادعا بود:

- آقای کیمیایی متاسفانه سینمای این سالها و آثار اخیر شما به قهقرا رفته اند در حالیکه در حال حاضر فضای فرهنگی و اجتماعی ما محدود تر شده است و ثابت شده است در محدودیت ذهن خلاق و استعدادها شکوفا تر میشوند (!!!)

حرف که به اینجا رسید کیمیایی برخاست و سالن را ترک کرد.  

جلسه ای که با نظم و طبق روال پیش میرفت به همین راحتی و با دخالت یک عده که حتی توانایی دفاع از عقایدشان را نداشتند و آمده بودند تا فقط شلوغ کنند به اغتشاش کشیده شد. همین افراد معدود در سالن همهمه کردند که کیمیایی به دانشجویان توهین کرده است و باید عذر خواهی کند!

باور کنید در عرض چند دقیقه صحنه های رقت آوری دیده شد که عرق شرم را بر پیشانی هر بیننده ای می نشاند. در این میان ما ( اکثریت دانشجویان) ساکت مانده بودیم و تمام اتفاقات را بدقت زیر نظر داشتیم. چرا که هر اقدامی در پاسخ به این عده همان چیزی بود که انتظار داشتند تا نشست بطور کامل منحل شود.

در این گیر و دارها که حتی طوسی هم گیج و مبهوت بود دانشجویی از قسمت دخترها بلند شد و در حالیکه بغض داشت به شدت از حقانیت کارنامه کیمیایی دفاع کرد و گفت در آثار کیمیایی غیرت مذهبی یا خشک و هر چه اسمش را بگذاریم نبوده بلکه غیرتی کاملا بجا بوده ست.

سالن غرق تشویق های دامنه دار دانشجویان شد که در همین لحظه کیمیایی بزرگ وارد سالن شد و تا تمام سالن ایستاده او را تشویق نماید.

 

در کدام فرهنگ محدودیت خلاقیت می آورد؟!

 

با ورود کیمیایی خبرنگار قصه ما هنوز دست بردار نبود و تئوریهای خود را میان اعتراض گسترده دانشجویان ادامه می داد. و در برابر اعتراض ها هم می گفت که من هزینه (!) کرده ام آقای کیمیایی آمده اند و می خواهم از او سوال بپرسم!


اندک اندک دانشجویان آرامش خود را از دست می دادند و کیمیایی که چنین دید شخصا" پشت تریبون قرار گرفتتا سالن یک پارچه به پاخیزد:

این دوستمون گفتند که این محدودیت ها ممکنه که خلاقیت هایی رو هم با خودش بوجود بیاره! من نمی دونم که محدودیت ها چطور این کارو می کنند. اما حالا من از ایشون دعوت می کنم که بیان اینجا این رو به من بگن که چطور میشه محدودیت خلاقیت رو بوجود میاره. من می خوام از ایشون یاد بگیرم. خواهش می کنم تشریف بیارید بالا.(تشویق دانشجویان)

چند لحظه ای می گذرد و خبری نمیشود:

ایشون اصرار می کردن که من باشم. حالا من هستم و ایشون نیستند.

خبرنگار با تعلل از گوشه ای بلند میشود و بالا می آید. شروع به استدلال! می کند:

آقای کیمیایی فضای جامعه رو بهش اذعان دارید دیگه. نمی تونیم کتمان کنیم که؟! بسته شدن مطبوعات فیلتر شدن خبر گزاری ها و وبلاگ ها ...همه این فضایی که بوجود اومده در حال حاضر باعث نشده که اینها گوشه عزلت بنشینند . نمونه اش هم دانشگاه یزد که یک دیوار با دانشگاه ما – دانشگاه آزاد – فاصله دارد.ببینید اونجا چه فضای بازی هست و اینجا چه محدودیت هایی. و بعد مقایسه کنید چه دانشجویان توانمندی از این دانشگاه فارغ التحصیل شده اند که از مدیران برتر استان یا کشور شدند و اونجا چه خبره!!!!!!!! 

کیمیایی : ببینید مثال فیزیکی و موردی برای من نزنید. ما درباره انتصاب ها و . . . چیزی نمی دونیم .شما میگید که محدودیت خلاقیت می سازه. این رو برای من توضیح بدید.

من گفتم استعدادها بارور میشه! دوباره هم تکرار می کنم!

کیمیایی : چگونه؟!

دوتا مثال براتون زدم!

کیمیایی : نه مثال موردی نیارید که مثلا این آقا اینطوری شد. ما می خوایم روی یک موضوع کلی بحث کنیم.شما میگین محدودیت استعدادهایی رو می سازه. این رو توضیح بدید.

(در حالیکه آشکارا پاسخی ندارد) :خب شما یا مخالفید یا موافقید دیگه!

کیمیایی : نه! نه! نه! شما توضیح بدید به این نشست. که اصلا چطور میشه در محدودیت این اتفاق می افته.

(باز هم طفره می رود ) : شما با این حرف من موافق هستید یا مخالفید؟!

دانشجویان اعتراض می کنند و معتقدند خبرنگار موصوف وقت جلسه را با تئوری های پوچ خود گرفته ست. اما کیمیایی همه را دعوت به آرامش می کند.و فقط از او می خواهد منطقی توضیح دهد.

( با گستاخی ) : من فقط نظر خودم رو گفتم نیاز هم نمی بینم توضیح بدم!!! ( رو به جمعیت فریاد می زند ) : شما اگر نظری دارید بیاید بالا!!!

رفتار خبرنگار آنقدر غیر منطقی ست که صبر دانشجویان در حال لبریز شدن ست با اینحال کیمیایی ست که جلوی دخالت بچه ها را میگیرد.

خبرنگار : من فکر می کنم حتی فیلمهایی که در این دوره ساخته شده اگر می خواست در زمان آقای خاتمی ساخته بشه این موفقیت رو کسب نمی کردند!!

(از اینجا به بعد آقای خبرنگار دچار پریشان گویی شده بود. چون چند دقیقه پیش بود که اتفاقا عقیده داشت فیلمها و سینما به قهقرا رفته اند و حالا از موفقیت می گفت!)

کیمیایی : من اصلا بحثی راجع به دولت امروز یا دولت قبلی ندارم. من اصلا به این حرفها کاری ندارم. شما یه جمله ای به من گفتید . به من گفتی چرا داری میری بیرون . من گفتم میرم قرصم رو میخورم بر می گردم.حالا شما یه جمله ای به من گفتی من می خوام این رو نگاه کنم ببینم تمدن این رو میگه؟ فرهنگ این رو میگه؟ که در محدودیت استعدادها بارور میشن؟!!!

خبرنگار: به هر حال انسان نسبت به هر چیزی که بازداشته بشه نسبت به اون حریص تر میشه و به طرفش کشیده میشه!!(خنده دانشجویان)

کیمیایی : آیا شخصی که هدفی دارد در محدودیت به آن هدف میرسد؟!

خبرنگار: نه کامل. ولی 60% میرسد!!! ( حالا ما مانده بودیم که 60% را از کجا آورده! )

کیمیایی : خیلی ممنون از این استدلال!

سالن یک صدا برای کیمیایی فریاد می کشید و کسی متوجه نشد که آن پسر چطور پائین آمد و کجا رفت.

 

 کیمیایی از همه دانشجوها تشکر کرد و با همه شرایط ناگواری که برایش بوجود آورده بودند با بزرگواری گفت که پیمودن این مسیر با وجود این بیماری ارزش بودن با جوانها را داشت.

 

بهرحال کیمیایی دربعد از ظهری سرد و دلگیر پس از بیش از 5 ساعت نشست صمیمانه دانشگاه ما را ترک کرد.من تا لحظه آخر ترک دانشگاه در کنارش حرکت می کردم تا آن عده تعرضی به استاد نداشته باشند. واقعا حس کردم که دلش شکسته ست. یکی از دوستان تعریف می کرد که در لحظه قبل از حرکت ماشین از او خواسته بود کتاب جسدهای شیشه ای را برایش امضا کند. از درون ماشین صدای فرهاد می آمد.

http://melquiades.blogfa.com/post-3.aspx لینک منبع

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 9:32  توسط   | 

آنچه برای «رئیس» بیست و چهارمین فیلم مسعود کیمیایی در مواجهه با مخاطبان و منتقدان اتفاق افتاد وضعیت دوگانه یی داشت. از طرفی فروش فیلم در مقایسه با آثار اخیر کیمیایی قابل توجه بود و از سوی دیگر منتقدان بعد از یک دوره استقبال و فضای مساعد پیش آمده ناشی از «حکم»، به شدت نسبت به آن موضع گرفتند و تند ترین نقدهای سال های اخیر درباره فیلم های کیمیایی نوشته شد. قرار مصاحبه با مسعود کیمیایی در روزهای اول اکران رئیس گذاشته شد اما اتفاقاتی آن را به روزهای پایانی نمایش فیلم و زمانی که واکنش ها نسبت به آن قطعی شد، انداخت. آن چنان که واکنش های صورت گرفته به ویژه از جانب منتقدان بر گفت وگو سایه انداخت و کیمیایی هم ترجیح داد بیشتر درباره آنها صحبت کند. این گفت وگو در محل تحریریه روزنامه و در یکی از روزهای شلوغ آن (۱۷ مرداد، روز خبرنگار) با حضور خسرو نقیبی، امین فرج پور و نگار باباخانی انجام شد.
● اتفاقی که برای فیلم «رئیس» افتاد و قابل بحث است، واکنش های منفی به فیلم بود که بعد از فضای تلطیف شده و مثبت به وجود آمده در فیلم «حکم» دوباره رنگی از مخالفت گرفت و بیشتر نقدهایی که برای «رئیس» نوشته شد واقعاً تند و تیز بود. خودتان فرق زیادی بین «حکم» و «رئیس» می بینید که مثلاً این تفاوت باعث تغییر واکنش ها شده یا اینکه طی این یک سال اتفاقاتی افتاده که فضا را در جهت مخالفت با شما تغییر داده است؟
من فکر می کنم اگر این نگاه فقط در حیطه نقد باشد، فیلم های «حکم» و «رئیس» فاصله چندانی با هم ندارند و حتی در بعضی جاها آن چیزهایی که در «رئیس» هست کامل کننده فیلم «حکم» است. یعنی این قضیه نگرانی اقتصاد و قدرت را به شکل بازتری در «رئیس» می بینیم؛ همین مساله یی که الان ما حضور پررنگ آن را در جامعه خودمان می بینیم. به این شکل که اقتصاد به دلایل وجودی خودش اگر وارد حیطه قدرت شود بازار خرید و فروش اتفاق می افتد و در حیطه قدرت و سیاست که هر دو خیلی به هم نزدیکند، اقتصاد به هر جهت روش هایی را پیشنهاد می کند که آن روش ها به تصمیم گیری ها لطمه می زند.
● چی شد آن مهربانی بعد از «حکم» یکباره به عصبیت در «رئیس» تبدیل شد؟ احساس می کنید آیا «حکم» توانست بیشتر برآیند اندیشه و حرف های شما باشد یا اینکه بعداً «رئیس» کمی کار را پیچیده تر کرد؟
من به نظرم می آید که «رئیس» قضیه را کمی بازتر کرد. این قصه رفتارهای موسمی که نویسندگان سینمایی با زندگی خصوصی من دارند سر دراز دارد و من فکر می کنم که وقتی تیغ به دست زنگی مست می افتد دیگر به فکر استدلال نیست و به فکر این هم نیست که درباره یک جریان هنرمندانه اظهارنظر می کند نه در یک جریان سیاسی صرف یا دسته بندی و حزب بازی. وقتی این اتفاق می افتد من هیچ وقت منتظر این نیستم که فرضاً برای یکی از فیلم هایم در این روزگار استدلال منطقی صورت بگیرد یا یکباره بگویند؛«بله این همان فیلمی است که می خواستیم.» چون یک زمانی به من می گفتند که چقدر تکرار می کنی خودت را و در این زمان به من می گویند که چرا خودت را تکرار نمی کنی؟ به من می گویند پس آن روابط فیلم های قبلی ات کجا است؟ چرا قهرمان هایت بعد از این همه سال دوری وقتی به هم می رسند همدیگر را در آغوش نمی گیرند؟ یا اصلاً چرا مهر توی فیلمت کم است؟ و همه این سوال ها را مطرح می کنند، در حالی که اصلاً نقد فیلم به این داستان ها نمی تواند کاری داشته باشد و اگر منتقدی اینها را مطرح می کند خودش باید دلیلش را پیدا کند و از من سوال نپرسد، یعنی یک منتقد خودش باید دلایلی داشته باشد و این دلایل را با تحلیل خودش و با اثر منطبق کند تا ببیند چقدر تضاد دارد با این عقیده یا برعکس... من الان دارم می شنوم که چرا شخصیت هایت با هم مهر ندارند، چرا اینقدر با هم خشن هستند و چرا مهر توی جامعه نیست... اما مساله فیلم «رئیس» اصلاً این چیزها نیست.
● تا به حال تحلیلی راجع به این مساله نداشتید که چرا همیشه در نقد فیلم های تان خودتان مهمتر از فیلم های تان بوده اید؟
مدخلی که بسیاری از منتقدان برای دیدن فیلم های من انتخاب می کنند بیشتر به زندگی خصوصی من راه دارد و بیشتر به شکل رفتاری من کار دارند تا فیلمی که ساخته ام. اصلاً به من نصیحت می کنند که چرا زندگی ات را اینجوری اداره می کنی و چرا آن طوری اداره نمی کنی که ما می گوییم. در حالی که آن آدم که این را می گوید در تاریکی ایستاده، من توی روشنایی ایستاده ام و پنجاه سال است دارم فیلم می سازم و اصلاً دیگر تاریک و روشنی توی زندگی ام وجود ندارد.من می بینم که بیشتر این نوشته ها خصمانه است و نمی دانم این مساله از کجا ناشی می شود، شاید من در نوع برخوردم با افراد باعث به وجود آمدن این خصومت شده ام و مثلاً در جایی مرتکب قصوری در رفتارم با این آدم شده ام و خودم متوجه آن نشده ام که به هر جهت حالا او خواسته در نقدش این را تلافی کند و در واقع این گونه واکنش ها یک نوع رفتارهای بچگانه به نظرم می آید.
اتفاقی که در نقدهای فیلم «رئیس» بیش از همه سر و صدا کرد این بود که یکی از همراه ترین منتقدان دوران سینمایی شما در نوشته اش از فیلم تان انتقاد کرد. اگر می گویید وی وارد زندگی خصوصی شما شده به هر صورت خودتان این اجازه را به او داده بودید.
ما یک تعریف کلاسیک از نقد داریم به این معنی که باید به صاحب اثر یاری بدهد. شما کدام یک از این نقدها را خوانده اید که به صاحب اثر یاری بدهد؟ برای اینکه یاری دادن به هر جهت باید با حجم و اندازه های اثر تطابق داشته باشد. نقدهایی که می خوانم اصلاً فاقد این ویژگی است پس چطور می تواند به من چیزی یاد بدهد و آن منتقد این را خوب می داند که یاد دادن به من مشکل است؛ یعنی او چه چیزی را می خواهد به من یاد بدهد در حالی که خودش خیلی چیزها را نمی داند.
من فکر می کنم نقد کار شما از کارهای دیگر باید فراتر باشد و بعد از این همه سال منتقد نمی تواند از دریچه نقد کلاسیک درباره فیلم شما بنویسد.
وقتی منتقد این جسارت را ندارد که به این نوع آثار نزدیک شود به طور قطع این ترس را با یک ترکیب دیگری می آمیزد و از دریچه زندگی خصوصی وارد می شود...
● پس چرا در مواردی مثل فیلم «حکم» این اتفاق نمی افتد؟
سر فیلم «حکم» هم به طور کامل این قضیه فراموش نشد بلکه کمی تعدیل پیدا کرد. من فکر نمی کنم فیلمسازی من در این حدی باشد که فرضاً بخواهیم بگوییم این یکی بد است، آن یکی خوب است. این از قبلی بهتر است یا حالا ببینیم این چطور می شود. بلکه سینمای من یک زمینه معین، با یک تفکر معین و یک اجرای معین است.نکته یی به ذهنم آمد که بی ارتباط با بحثی که می کنیم نیست. تحولی که امروزه در علم پزشکی به وجود آمده و یک جوری دارد موقعیت انسان ها را تهدید می کند این قرض دادن های ژنتیسم است فرضاً در بارداری زنان، یعنی نسلی دارد به وجود می آید که این نسل معلوم نیست از کجا ارث می برد، در نتیجه نه خیلی شبیه مادرش است، نه شبیه پدرش و فاجعه اینجا است که تازه باید بگردند ببینند شبیه کیست، این قضیه را می توان انطباق داد با خیلی از مسائل کشورها مثل نفت، مثل تصمیم گیری هایی راجع به هجوم های سیاسی یا جریانات سیاسی که باید خیلی به سرعت انجام شود یا التهاب هایی که در جامعه وجود دارد و باید با آنها برخورد سریع انجام شود چون این التهابات هم پدر و مادر معینی ندارند، یعنی باید شناسایی شوند.
بقیه چیزها هم همین طور هستند، یعنی منی که فیلم می سازم، آن کسی که شعر می سراید یا آنکه داستان می نویسد هم با همین معضل روبه رو است چون جای معین و مسطحی وجود ندارد که این آدم بتواند به راحتی رویش لم بدهد و فرضاً اثر بیافریند. از همان لحظه که یک نویسنده شروع می کند به نوشتن یک داستان تا زمانی که آن را به انتها برساند، آنقدر این التهابات فضا را ملتهب کرده و به هم می ریزد که این نویسنده نمی تواند در یک نقطه معینی فوکوس کند و در آن نقطه قصه اش را بنویسد و اصلاً یکباره متهم می شود. یعنی اگر اول داستانش را که شروع کرده متوجه این التهابات نباشد در انتهای داستانش متهم می شود و رویش قضاوت انجام می شود. مثلاً در یک زمانی می گفتیم که حاشیه شهرها بزرگ ترین مساله ساز جامعه هستند، اینها از کجا می آیند... به راحتی بر می گردیم به سمت همان ژنتیسم. این پرسش از کجا می آید عین همان بچه یی است که مادرش هیچ چیزی از او نمی داند و بچه هیچ اطمینانی ندارد به اینکه آیا او از پدر و مادرش ارث می برد یا نه. این قضیه خیلی گسترده است و فقط محدود به به وجود آوردن نسل نیست. بارداری و ندانستگی از این بارداری و میزان تحمل رحم، کجای رحم این جامعه باید شکل بگیرد و این شکل پذیری تا کجا می تواند به حقیقت نزدیک باشد. به همین جهت من فکر می کنم این یک عارضه است.
ببین فاجعه تا کجا پیش رفته که یکی از این آدم ها تلفن می زند به من و می گوید این رمان «جسد های شیشه یی» را که خودت ننوشته یی، کی نوشته است؟ چون خودش در بند این موهومات است که هیچ چیز جای خودش نیست و همه چیز مشکوک است به راحتی هم این را قبول می کند که یکدفعه هزار صفحه کتاب در دو جلد درمی آید و حتی یک نگاه هم توی کتاب نکرده که ببیند قهرمان های این کتاب چقدر مشترک هستند با دنیای فیلمسازی این نویسنده و آن وقت من را متهم می کند که این رمان را خودت ننوشته یی.
به نظر می رسد بهترین روش این است که با یک فیلم خوب پاسخ این نقد ها را بدهید.
مگر حرف این آدم چقدر اهمیت دارد که من بخواهم در فیلم بعدی ام پاسخ او را بدهم و اصلاً مگر موضوع این است که من مثلاً اگر از اتومبیل بنزم پیاده شوم به جامعه نزدیک می شوم.
به نظر می آید بعد از نوشته شدن «جسد های شیشه یی» این رمان یک مقدار نظم داده است به سینمای کیمیایی و هر بخشی از این سینما را می توانیم در یک جایی از این کتاب پیدا کنیم که در آن خاطرات شخصی نویسنده نظم پیدا کرده است. «سربازهای جمعه»، «حکم» و «رئیس» از دل همین خاطرات دارند می آیند و در «رئیس» به نظرم خیلی خیلی بیشتر، «جسدهای شیشه یی» پررنگ شده است. اصلاً بحث بازگشت به گذشته ندارم بلکه بحث خاطره بازی دارم، اینکه مسعود کیمیایی آیا الان خودش احساس نمی کند که سینمایش یک مقدار زیادی شخصی شده است و دارد خاطرات شخصی خودش را مرور می کند؟ این خاطرات برای من مهم است به عنوان کسی که سینمای کیمیایی را دوست دارم، برای مخاطبی هم که با مسعود کیمیایی بزرگ شده جذاب است، ولی بعد از «ضیافت» و «سلطان» و فضای این فیلم ها یک عده مخاطب جوان به علاقه مندان سینمای کیمیایی افزوده شدند که باعث شد «ضیافت» پرفروش ترین فیلم سال شود و رتبه دوم و سوم پرمخاطب ترین فیلم سال از آن «سلطان» شود، آن مخاطب جوان الان چقدر با فیلم «رئیس» احساس نزدیکی می کند؟ یک مثال هم از حرف های خودتان می آورم که گفته بودید وقتی جوان ها از سالن نمایش فیلم «رئیس» بیرون می آیند در مورد اینکه کی کجا است و کی چی است و راجع به نشانه ها در فیلم حرف می زنند. الان به نظرتان این خاطره ها که در جامعه امروز اجرا می شود چقدر با این مخاطب جوان امروز سینمای شما ارتباط برقرار می کند؟
من مصداق می آورم از گزارش هایی که مدیران سینماهای نمایش دهنده فیلم «رئیس» ارائه می دهند. فیلم «رئیس» فروش چندان عالی نداشته ولی به گفته مدیران سینماها بیننده های چندین باره داشته و حتماً مخاطباتی هم داشته که اصلاً وسط نمایش فیلم از سالن بیرون رفته اند. اما به هر جهت من هنوز فکر می کنم آن بیننده یی که به دنبال یک چیز وارد سالن سینمایی می شود که فیلم «رئیس» را نمایش می دهد، او هنوز برای من انرژی و نیرومندی ایجاد می کند و من حضور او را در سالن به فال نیک می گیرم. اما سوال تو در دو تا فیلم آینده من جواب خواهد گرفت، من مبنای فیلم بعدی خودم را هیچ وقت در طول زندگی ام بر مبنای عقایدی که گذشته بر فیلم قبلی ام گذاشته، استوار نکرده ام. یعنی وقتی «قیصر» خیلی فیلم کنش مندی است فیلم بعدی ام «رضا موتوری» می شود که اصلاً در تقابل با کنش مندی است و یک جور آنارشیگری بی چون و چرا است و بعدها در «گوزن ها»، «سفر سنگ»، «ردپای گرگ» و «سلطان» همین رویه را ادامه داده ام. حالا من یک سوال از شما دارم اینکه فیلم های «ردپای گرگ»، «سلطان» و فیلم هایی از این دست چرا چند سال بعد به وسیله بینندگان منتقد کردیت های مثبت می گیرد، یعنی نظرها عوض می شود، یعنی وقتی که قریبیان در «ردپای گرگ» با اسب می آید توی خیابان همان موقع صدای خیلی ها درمی آید که این دیگه از کجا آمده، چه منطقی دارد و از این جور حرف ها می زنند و بعد همین صحنه در فیلم «ردپای گرگ» تبدیل می شود به یک فکر مشعشع و حالا یکی می نویسد این ایده «تارانتینویی» است(می خندد)، یکی دیگر آن را با صحنه درخشان یک شاهکار کلاسیک مقایسه می کند و به هر جهت همه فیلم را می جورند برای اینکه به آن کردیت و امتیاز بدهند.
اینکه می گویم سینمای خاطره است دقیقاً منظورم همین است، یعنی هر چه از این فیلم ها می گذرد خود این تصویر ها برای مخاطبان هم به یک خاطره تبدیل می شود و چیزی را که در سینمای فیلمسازان دیگر نمی تواند پیدایش کند در سینمای کیمیایی دنبالش می گردد و از این سینما برای خودش خاطره درست می کند...
به همین جهت من می گویم این بیننده های این جوری یک روزی از فیلم های من خوش شان خواهد آمد.
● من از منظر دیگری می بینم، می خواهم در مورد رئالیسم در سینمای کیمیایی صحبت کنم. این رئالیسمی که شما به کار می برید بعضی وقت ها اجرای ذهنی خودتان را دارد، فکر می کنم اصلاً حساسیت ها و نقدهای تند راجع به فیلم های شما هم از همین رئالیسم ذهنی ریشه می گیرد، آیا فکر نمی کنید این عکس العمل های منفی راجع به فیلم های شما از درک نکردن زمان می آید یا اینکه رئالیسم اثرتان را بیش از حد ذهنی می کنید؟
نمی خواهم مقابله به مثل بکنم. یعنی فرضاً بگویم چون این منتقد نمی فهمد این حرفی که تو می گویی درست است. یعنی این را تعمیم نمی دهم. اما اگر خود به خود واقعیت ترسیم شود عدالت رعایت نمی شود، در یک رئالیسم برهنه و آنچه که واقع شده و داریم آن را می بینیم گزارشی که تو از رئالیسم می دهی مهم است و آن می شود نگاه شخصی تو به رئالیسم.
این هم قابل بحث است که ما نمی توانیم فیلمسازی را که حالا مثلاً سوار بنز می شود حتماً دور از جامعه بدانیم.
این حرف ها حتی از جایی نمی آید که فقیرنوازی باشد. یعنی فرضاً فکر کنیم که از یک نوع سوسیالیسم می آید. برای اینکه اصلاً انتخاب کلمات و واژگانی که در نوشته این آدم هست اصلاً واژگان آن نوع سیاست زدگی نیست. یک زمانی بود یک تبختری وجود داشت از اینکه تو از طبقه محروم دفاع کنی و این با خودش یک تبختر می آورد. اگر آن کسی که با یک اثر می خواهد این جوری روبه رو شود حتی فرضاً با یک اثر نوشتاری بخواهد روبه رو شود این ایراد را می گیرد اما تو از انتخاب فضای نقدش می بینی که این اصلاً در آن حیطه ها نیست، یعنی از سوسیالیسم دفاع نمی کند. از یک دوره فرضاً چپ گرایی دفاع نمی کند، یعنی توی این وادی ها نبوده، فقط یک چیزهایی شنیده است...
● سر فیلم «اعتراض» یک یادداشتی نوشته بودید که این فیلمی است که دوست داشتم بعد از مدت ها آن را بسازم. از این فیلم های اخیر کیمیایی به نظرم «حکم» و «رئیس» خیلی نزدیکند به آن چیزی که مدت ها مسعود کیمیایی دوست داشت بدون دغدغه برود سراغش و بسازدشان. چقدر این فیلم ها الان دیگر فیلم های خودتان هستند؟
اینها فیلم های خودم هستند. این نگاه، نگاه شخصی است.
● یعنی این فیلم ها همان فیلم های مورد علاقه مسعود کیمیایی هستند؟
بله، وقتی اجرایش را شما نگاه می کنید با فکری که آن اجرا معتقد به این فکر است، این را می بینید که یک دست است.
● با «رئیس» نسبت به «حکم» داشتم این بود که فکر می کنم «حکم» فیلمنامه مدرن و فاخری دارد که توی اجرا هم این فخرفروشی آمده و خیلی شبیه سینما است. ولی در «رئیس» قصه به نظرم قصه «ردپای گرگ» واری است که خیلی به آن جنس سینمای کیمیایی نزدیک تر است. حضور دوباره قریبیان و عاشقانه های فیلم، ولی این اجرای فاخر به نظرم در «ردپای گرگ» نزدیک تر بود به جنس سینمای شما. یکی از چیزهایی که «رئیس» را نسبت به «حکم» پایین تر قرار می دهد در همین مساله است. یعنی اجرای فاخری که در «رئیس» وجود دارد به نسبت قصه خیلی مدرن است برای این قصه. قصه «رئیس» خیلی «کیمیایی» وار نیست، آیا «رئیس» نمی توانست فیلم صمیمانه تری باشد؟
به نظرم هست. یعنی وقتی در شروع می بینیم جوانی از یک زبالستان بیرون می آید و او حالا یا می رود که زباله بدبوتری باشد یا اینکه سعی می کند این بدبویی را از خودش دور کند. وقتی وارد زندگی این جوان می شویم می بینیم که چقدر باید تلاش کند تا این اتفاق بیفتد و این تلاش، تلاش هایی نیست که فقط مربوط به خودش باشد، یعنی در اجرای خودش بتواند به نتیجه برسد. چندین اجرای دیگر هم وجود دارد که باید این اجراها به او کمک کنند. یکی از اجراها فضای مهمانی یی است که در فیلم «حکم» و «رئیس» مشترک است. یعنی مهمانی بزرگی که آدم های زیادی جمع هستند با یکسری عقایدی که اصلاً معلوم نیست چیست و سلیقه شان این است. یعنی آدم هایی که عقایدشان سلیقه شان است را می بینید و کسی که صاحب این مهمونی است که اصلاً در شروع معرفی اش می گوید؛ «طرف من نیا، این گرگه واقعیه، این حیوانات واقعی اند.» یعنی خودش تو را برحذر می کند که به او نزدیک شوی.
چون به هر جهت وقتی زندگی اش را تعریف می کند که کی بوده و چی کار کرده و تصمیم می گیرد که رئیس شود و می شود، تو می بینی به هر جهت آدم مصمم و خطرناکی است.این آدم صاحب آن مهمانی یی است که عقیده می سازد، عقیده می خرد، عقیده می فروشد، یعنی در واقع یک نوع ترافیک خرید و فروش عقیده دارد که این عقاید فعل هایی را انجام می دهند که آن فعل ها این است که اگر این دفترچه را نداشته باشد چقدر اتفاقات برایش می افتد. اگر توی این دفترچه را نشان می دادیم که چی هست یا خود دفترچه را می دیدیم، من فکر می کنم ساده انگاری است. در آن دفترچه معلوم است چه نام هایی هستند. این دفترچه با خودش مجهولاتی را می آورد که از دنیای آن پدر و پسر جدا است. اصلاً یک جهان دیگری است در این مدت بیست ساله یی که آن رضا رفته و حالا برمی گرده و از اینکه آن رفیقش یک آدمی است که در نیروی انتظامی است ولی آدم خوبی است همین کافی است که همدیگر را بغل نکنند. معلوم نیست چه اتفاقی می افتد. امکان دارد که دستبند به او بزند. همه چیز تغییر کرده و مناسبات عوض شده و حالا این مهمانی آخر به تو کاملاً می گوید که هیچ اعتباری به این مناسبات نیست. مناسباتی است که در حال خرید و فروش است.
● این مهمانی های مغشوش و آشفته از کجا می آید؟
یک اریستوکراسی به اصطلاح بی در و پیکر است. یک اریستوکراسی که اگر شما در قبل می دیدید می گفتید این یک به اصطلاح پولداری - خرده پولداری است. اما تو اینجا می بینی این مهمانی چقدر در تضاد با ملی بودن است، چون اصلاً دارد تخریب می کند.
● حساب ها چرا کاملاً بیرون از مهمانی تصفیه می شود، در واقع توی مهمانی اما خارج از آن فضای مهمانی حساب ها تصفیه می شود، در هر سه فیلم اخیرتان؟
تصفیه یی که در بیرون دارد انجام می شود همان رئالیسمی است که صحبتش شد. اگر آدم ها در تقابل این به اصطلاح تکه فرهنگی که واقعاً فرهنگ شده توی این مدت قرار می گیرند، اجرا شخصی می شود. عکس العمل به وجود می آید. این عکس العمل چیست، یعنی اگر سیامک است، اگر پدر است که فقط سیامک یعنی بچه اش را می خواهد. یعنی هرکسی قرار است آن چیزی را که دارد و جا گذاشته را بردارد. اینکه به فکر تقابل بیفتد نیست. به همین جهت مرگ رئیس هم مرگ قابل قبولی نیست. اصلاً خودش می گوید که تو چرا منتظر مرگ من هستی، من هستم، آیا این تو را یاد صحنه آخر فیلم خاک نمی اندازد، آیا آن مهمانی آخر فیلم خاک نیست که گاومیش ها وارد می شوند؟
● یک سوال دیگر در مورد «رئیس» هست، اینکه با توجه به نقدهای منفی و مثبت و البته بیشتر منفی که برای «رئیس» نوشته شد دوست دارم بدانم شخص آقای کیمیایی «رئیس» را در مقایسه با فیلم های دیگرش کجای کارنامه حرفه یی اش قرار می دهد؟
چهار سال دیگر اگر من زنده باشم و با کمال سلامت یا وقاحت(،) چهار تا فیلم دیگر بسازم، آن وقت معلوم می شود که جای «رئیس» کجا است.
● یعنی فکر می کنید که «رئیس» هم باید مشمول گذر زمان شود؟
بله، این فیلم هم تبدیل به همان فیلم هایم که الان یاد می کنند خواهد شد. من شما را حواله می دهم به فیلم «گوزن ها». آن شبی که در فستیوال تهران آن موقع به نمایش درآمد فردا صبح اش کیهان نوشت؛ «این فیلم ارزش نقد کردن ندارد.» پنجشنبه همان هفته، همان کیهان نوشت که؛ «گوزن ها درست ترین و زیباترین فیلمی است که تاریخ سینمای ایران به خود دیده است.» ببینید چه فاصله یی در سه روز فقط به وجود آمده است، یعنی آن فیلم ها هم قرار نبود تحویل گرفته شوند. وقتی «قیصر» ساخته شد آقای بهروز وثوقی سهم خودش که ۱۸ هزار تومان بود را فروخت برای اینکه می گفت من ضرر می کنم و این فیلم اصلاً فروش نخواهد کرد. منظورش این بود که مخاطب ندارد، یا خیلی های دیگر که به فیلم تاختند. یک روز تهیه کننده یی به من گفت که من یک قیصر می خواهم توی جبهه.من گفتم «قیصر» صاحبش عباس شباویز است که وقتی ما این فیلمنامه را برایش خواندیم گفت من این را می سازم. حالا اگر قرار باشد یک چیز امتحان داده شده یی را دوباره تهیه کننده یی بسازد که کاری نکرده است، این تهیه کننده باید روی استعدادی سرمایه گذاری کند که الان بگوید من این قصه را می سازم و این طوری می شود و اگر این تهیه کننده اطمینان کند به این جوان ها و یک فیلمی مثل «قیصر» از دست آنها بیرون بیاید، آن وقت تهیه کننده برنده یی است. همه این فیلم ها قرار نبود که این اتفاق ها برایشان بیفتد. برای اینکه نه کسی توی آنها آواز می خواند و نه...
● رضا معروفی «حکم» خیلی شبیه «رضا» های کیمیایی نبود، از «تجارت» تا «رئیس» رضایی که فرامرز قریبیان بازی اش می کند نبود، دل تان چقدر برای آن «رضا» تنگ شده، برای کاراکتر محوری اکثر فیلم هایتان؟
آن رضا، باید توی اتفاقات پیرامونی خودش پیدا شود. اتفاقات پیرامونی این رضا، آنها نبودند.
● موقع نوشتن و موقع ساختن چقدر این «رضا» خیال مسعود کیمیایی را راحت می کند که هست؟
آن در انتخاب اولیه هست. در انتخاب اولیه است که من تصمیم می گیرم پیرامون داستانم را از کجا نگاه کنم. اول این پیرامونم را نگاه می کنم و بعد این کاراکتر را می گذارم توی فضا. ولی در اینجا برعکس است این کاراکتر وجود دارد پیرامونش را باید بسازی یا حدس بزنی.
مصاحبه: روزنامه اعتماد
مسعود کیمیایی

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 23:30  توسط   | 

سیاه دردناک

قرمز سوزناک

هوای نمناک

چهره ای غمناک

آری این منم

با دو رنگ و یک هوا

تنها نشسته ام

یک گوشه بی صدا

با درد معرفت

از زندگی خویش

بی تاب ز این همه

سوز و گداز و نیش

خواهم شوم رها

از درد و غم جدا

دان ای خدا که نیست

اینها به من روا...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 15:51  توسط   | 

مطلب زیر نوشته ی دوستی عزیز آقای شاهرخ مهدوی . از ایشان متشکرم

این روزها شاهد نقدهای بسیاری بر آخرین فیلم مسعود کیمیایی هستیم٬ اگر چه برخی از این نقدها بیشتر جنبه هجو دارند تا نقد . اما چرا برخی از قلم بدستان که تازه از پشت میز دانشگاه نیامده نام منتقد هنری برخود گذاشته اند و خدا را بنده نیستند و احساس می کنند مدیر صفحه هنری لوس آنجلس تایمز هستند بدین اندازه وقیح شده اند و به خود اجازه می دهند اینگونه سرمایهء هنر سینمای ایران را  مورد هجوم قلم بی مایه خود قرار بدهند . البته  قابل درک است که این تازه به دوران رسیده ها  می خواهند با سخنان حقیرانهء خود اسم و نامی بهم بزنند و در میان دوستان خود احساس غرور کنند . حکایت این جوانان به اصطلاح  منتقد سینمایی ،شرح حکایت آن کودکی است که در کوچه به پهلوان شهر ناسزا می دهد بعد تقلید راه رفتن ان پهلوان را می کند تا به دوستان خود شجاعت خویش را ثابت کند . البته نا گفته پیدا است واکنش این پهلوان چگونه خواهد بود ٫ با لبخندی پدرانه دستی به سر کودکانه خواهد کشید و دورخواهد شد .  حرف این منتقدان بیشتر این است که از زمان فیلم قیصر(۱۳۴۷) یا گوزنها (۱۳۵۳) دیگر شاهد اثری به مانند انها  از کیمیایی نبودیم و این امر را نشانه پایان دوران کیمیایی می دانند . براستی اگر این دوستان تازه به دوران رسیده در زمان صادق هدایت بودند  چه بلایی به سر او می آوردند  . هدایت از زمان انتشار بوف کور تا  بیست سال بعد از آن اثر قابل توجه ای  ننوشت . و در نهایت هم خودکشی کرد ، آن هم در دورانی که ایران بعد از شهریور بیست آزادی بیان و اندیشه را تجربه می کرد . آیا این زمان طولانی باعث شد هدایت از نظرهای ایرانیان محو شود ؟ هرگز. هدایت ،هدایت ماند  و  هم نام او برای همیشه  در تاریخ ادب فارسی ثبت شد . مسعود کیمیایی هم به نوعی جایگاه هدایت را در سینمای ایران دارد .  مسعود خان همواره نشان داده است هیچ گاه خالی نمی شود بلکه متحول می گردد و در تحول  پیشتاز است . متحول شدن جسارتی می خواهد که البته هر کسی را جرئت ان نیست .کیمیایی سینمایی شخصی و جداگانه و جذاب دارد که بلافاصله با تماشاگر با ادراک خود ، پیوندی عمیق ایجاد می نماید  . او بی انکه زبان خود را تغییر دهد با تحول تاریخ ایران متحول می شود . در فیلم های وی همیشه نام مسعود کیمیایی جاری است . قبول دارم که اثر آخر مسعود خان آن قدرت فیلم های قبل از انقلاب را ندارد اما با این حال نمیتوانیم  و نباید به خود اجازه بدهیم که یک لحظه نام مسعود خان را از حافظهء سینمایی خود دور کنیم . شخصیت کیمیایی به تنهای ، عظمتی باور نکردنی دارد که هر کس را  مجذوب ان بزرگ منشی منحصر بفرد می کند  . مردی آرام و فکور . دست به ساز دارد ٫ اهل موسیقی است پیانو و سه تار را به عنوان دو نماد هنر کلاسیک  غربی و شرقی به خوبی می نوازد . در هنر نقاشی بی مانند است . در فلسفه صاحب نظر و فکر است با اندیشه فلسفه مدرن اشنا است .  اهل شعر و شاعری است  و ... هیچ کارگردان صاحب نامی به مانند مسعود خان کیمیایی  در همه عرصه های سینما فعال نبوده است . فی المثال  در فیلم بیگانه بیا (۱۳۴۵) کیمیایی  در مقام یک چهره پرداز ظاهر می شود  همچنین در فیلم قیصر و رضا موتوری علاوه بر کارگردانی ، چهره پرداز فیلم هم خود او است . مونتاژ فیلم داش آکل(۱۳۵۰) به عهده وی است .طرح تیتراژ فیلم های داش آکل ٫ گوزنها و غزل را خودش انجام میدهد  ... نوع دیالوگ فیلم های مسعود کیمیایی ادبیات خاص وی را در بردارد . و نیاز به دقت در نوع بیان و رازگشایی   در محتوا دارد . اغراق نیست اگر بگویم ، کیمیایی برکت سینمای ایران بوده و هست  . در این سالها چه بسیار هنرمندان سرشناس  که با همت و تیزبینی مسعود خان کشف شدند ، و  بازیگران بسیاری با فیلمهای کیمیایی مطرح شدند: بهروز وثوقی، بهمن مفید، جمشید  هاشم پور، گلچهره سجادیه، فریماه فرجامی، فرامرز صدیقی، احمد نجفی، شاهد احمدلو، فریبرز عرب نیا، هدیه تهرانی، محمدرضا فروتن، میترا حجار و ...کیمیایی همیشه کیمیایی است . شاید در سیر حرکت هنری این مرد بزرگ  در حال حاضر اثری از حماسه ء قیصر نباشد شاید جذابیت  سینمایی او کمرنگ شده است اما کیمیایی همچنان کیمیایی سینمای ایران است ، کوه استواری که هرآن باید شاهد آتشفشان خلاقیت وی باشیم . شاید در حال حاضر این کوه ، همچون البرز ساکت است اما باید به اینده امید داشت . ما نیز در کنار مسعود خان سینمای ایران همواره خواهیم ماند و هرگز این  بزرگ مرد تنها را تنها نخواهیم گذاشت . بگذارید هجو گویان همچنان به هوس رانی با قلم خویش ادامه دهند . هنوز از یاد نبردیم از فردای نمایش فیلم قیصر در مجله فردوسی چه نقدهای علیه این مرد نوشته شد هنوز زبان تند منتقدین را علیه فیلم قیصر کیمیایی فراموش نکرده ایم اما باز کیمیایی ثابت کرد بی جهت نیست که چون اختری در اسمان هنری ایران می درخشد .   من به عنوان یک  تماشاگر ساده در کنار گیشه سینما خواهم نشست  تا دوران ارامش این  اقیانوس بسر آید و جنبش او خون جدیدی در پیکر سینمای ایران ایجاد کند .   

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 19:42  توسط   | 

فرامرز قریبیان گفت: فیلم «رییس» را خیلی دوست دارم و فكر می‌كنم یكی از بهترین كارهای كیمیایی در بعد از انقلاب است.
این بازیگر سینمای ایران همزمان با اكران آخرین ساخته‌ی سینمایی مسعود كیمیایی ادامه داد: علاقه‌مندم، همه این فیلم را ببینند.
وی افزود: كار خودم را در رییس خیلی دوست دارم و وقتی بازیگر نقشش را دوست دارد، همه چیز خودش می‌آید و حس در می‌آید.
وی افزود: كیمیایی نقشی كه برای بازیگر می‌نویسد و دیالوگ‌هایی كه در دهان او می‌گذارد بسیار مناسب انتخاب می‌كند و برای خود من تا به حال پیش نیامده بطور مثال اگر قرار باشد در صحنه‌ای تحت تاثیر قرار بگیریم و اشكی درآید از وسایل مصنوعی استفاده بكنم و تمام صحنه‌ها بطور طبیعی اتفاق می‌افتد.
قریبیان تاكید كرد: كیمیایی بازیگریش را خیلی خوب هدایت می‌كند و همه بهترین بازیشان را انجام می‌دهند.
وی با بیان اینكه هنگام كار با كیمیایی بسیار راحت است تصریح كرد: او زیاد به تمرین كردن اعتقاد ندارد و خود من هم در سینما معتقد به تمرین نیستم. بازیگر كارش حسی است و اگر تمرین كند این حس از بین می‌رود و كار مكانیكی می‌شود.
این بازیگر با اشاره به وقفه دوازده ساله‌ای كه در همكاریش با كیمیایی افتاد گفت: ما رفقای قدیمی هستیم و فكر می‌كنم همین‌طور كه من خوشحال می‌شوم، او هم خوشحال می‌شود كه با هم كار می كنیم، اما بعد از فیلم «تجارت» نقش‌های اصلی فیلم‌های كیمیایی جوان شدند و به سن من نمی‌خورند به هر حال هر چه سن بازیگر بالا می‌رود، طبیعتا كارش كمتر می‌شود پس باید نقشی پیش بیاید و به من بخورد.
قریبیان با اشاره به صحنه سینما «ركس» در فیلم «رییس» گفت: آن دو دوست دقیقا خود من و كیمیایی هستیم. سینما «ركس» در لاله‌زار همیشه بهترین فیلم‌های آمریكایی را نمایش می‌داد و چهارشنبه‌ها كه فیلم‌های جدید می‌آمد بعد از مدرسه من و كیمیایی می‌رفتیم و آنها را می‌دیدیم.
وی ادامه داد: دوره‌ای بود كه خانه ما از محل خیابان ری به انتهای خیابان جمهوری تغییر مكان داد و چون با سینما فاصله افتاد، همان چهارشنبه‌ها ساعت ۴ در دالون سینما ركس قرار می‌گذاشتیم و بعد كه همدیگر را می‌دیدیم به داخل سینما می‌رفتیم.
قریبیان در ادامه به صحنه‌ی از فیلم اشاره كرد و گفت: وقتی در فیلم تلفنی قراری گذاشته می‌شود، دقیقا همان قراری است كه من و كیمیایی می‌گذاشتیم بنابراین این صحنه را خیلی دوست دارم و واقعا گریه‌ام گرفت.
قریبیان كه تجربه ساخت سه فیلم را در كارنامه‌اش دارد، از علاقه‌مندیش به ساخت یك فیلم اجتماعی بهتر بعد از «چشمهایش» یاد كرد و گفت: فیلم آخرم فروش خوبی نداشت و نتوانستم فیلم‌ بعدی‌ام را بسازم، ترجیح می‌دهم در كار آینده‌ام با تهیه كننده شراكت داشته باشم تا بتوانم مطابق میل خودم كار كنم.
وی افزود: هنوز سناریویی برای كار ندارم اما مسعود كیمیایی چند طرح دارد و قول داده فیلمنامه‌ای به من بدهد و خیلی مایلم آن را بسازم.
مصاحبه : خبرگزاری ایسنا
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 1:0  توسط   | 

رییس

یك منتقد سینما گفت: با وجود ضعف‌های فیلم «رئیس»، این فیلم از نظر كارگردانی بسیار پخته و جزو آثار منحصربه‌فرد مسعود كیمیایی است.
سعید مستغاثی در مورد فیلم «رئیس» گفت: فیلم «رئیس» را به نوعی می‌توان در ادامه فیلم «حكم» دانست و آن را تأویل كرد.
مسعود كیمیایی در زمینه سینمای اجتماعی همیشه بسیار فعال و پیشرو بوده و فیلم‌هایی چون «گوزن‌ها» و «سفر سنگ» فیلم‌هایی بودند كه پیش از پیروزی انقلاب از زمانه خود بسیار جلوتر بودند.
وی افزود: در این چند سال هم كیمیایی وجهه اجتماعی خود را حفظ كرده یا ادعا می‌كند كه هنوز دیدی اجتماعی دارد اما به نظر می‌آید كه حداقل در فیلم «رئیس» در این زمینه موفقیتی نداشته، چون فیلم «رئیس» شبیه اجتماع امروز ایران نیست.
مستغاثی در مورد نقاط ضعف و قوت «رئیس» گفت: فیلمنامه «رئیس» نقاط ضعف زیادی دارد اما از نظر كارگردانی، قدرتی در این فیلم است كه در فیلم‌های چند سال اخیر كیمیایی مشاهده نشده و صحنه‌های پیچیده‌ای در این فیلم است كه كارگردانی آن بسیار قوی و پخته است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 6:43  توسط   | 

رئیس» به دلیل مشکل صدا در جشنواره به خوبی دیده نشد، اما قطعا در زمان اکران عمومی نتیجه خوبی خواهد داشت».تازه ترین فیلم کیمیایی داستان زندگی جوانی به نام سیامک است که باید بر اساس فهرست ۲۵ نفری به مشتری هایش مواد مخدر برساند. از طرف دیگر، پدر سیامک که یک فراری است به کشور برمی گردد تا وظیفه پدری اش را انجام دهد. یک دوست قدیمی به کمک رضا می آید. فرامرز قریبیان، لعیا زنگنه، امین تارخ، پولاد کیمیایی، مهناز افشار، اکبر معززی و خسرو شکیبایی در «رئیس» بازی می کنند.
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 21:19  توسط   | 

نمايش هر فيلم تازه اي از مسعود کيميايي به حادثه اي جنجالي بدل مي شود. در زمان نمايش فيلم تيغ انتقادها برنده مي شوند و ترکش هايش تا مدت ها بعد از نمايش فيلم - يا تا زمان نمايش فيلم بعدي - پرتاب مي شوند؛ يارکشي ها، دسته بندي ها، مخالفان صددرصد سرسخت و موافقان شمشيرکش روئين تن. اين سرنوشت هر فيلم مسعود کيميايي است. اما از سويي ديگر در تمام اين سال هاي اخير، از سوي مخالفانش، از سوي منتقداني که به سينماي او تاخته اند اغلب به باورپذير نبودن آدم هاي فيلم هايش، به گل درشت بودن وغيرمنطقي بودن نگاه و لحن آدم ها و فيلم هايش، به فقدان تازگي و طراوت، به بي ريشه بودن حوادث و آدم ها، به سرسري انگاشتن قالب و صورت سينمايش و... متهم شده است. اين گفت وگو در آستانه نمايش آخرين فيلم او انجام شده است، براي توضيح و تبيين همين حرف ها و شايد براي يافتن شيوه اي درست به نگاه کردن به فيلم هاي اخير استاد.

***

در طول اين سال ها به نظر مي آيد که نسل جديد تماشاگران شما، شايد تحت تاثير نسل قديم شيوه درست ديدن فيلم هاي اخير شما را از دست داده اند. جابه جا چيزهايي مي خوانيم از اين که شما ديگر بلد نيستيد قصه بگوييد، ديگر به خوبي گذشته، يعني سينماي قبل از انقلاب قصه نمي گوييد، قصه ها دست انداز دارند، آدم هاي فيلم ها قابل باور نيستند، امروزي نيستند، سبک کار شما سرسري شده است، شما حوصله نداريد، وقت و انرژي نمي گذاريد و... خب، بهتر است قدم به قدم جلو برويم. به نظر مي رسد که شما دست کم يک رمان دوجلدي حجيم و پر از قصه هاي فرعي و حجم قصه و حادثه درآورده ايد که به مخاطبان تان توضيح و نشان بدهيد که قصه را مي شناسيد و بلديد قصه گو باشيد. در اين شلوغي و گرفتاري اين سال ها، سه چهار سال وقت گذاشته ايد تا توضيح بدهيد که بلديد قصه بگوييد. حتي اگر فرم را به نفع روايت کمرنگ کنيد باز نشان داده ايد که قصه مي توانيد بگوييد. فکر مي کنم بايد بنشينيم و سبک و مولفه ها و هدف هاي شما را در فيلم هاي اين سال هايتان - بگيريم از همان اوايل دهه 1370 به بعد- تبيين کنيم. بياييد از اينجا شروع کنيم که آيا مي شود فيلم هاي سال هاي دهه 1360 شما را يک دوره مجزا يا بينابين حساب کرد و شما در واقع از 1370 به بعد به دوره اي جديد وارد مي شويد؟ و آيا مي شود گفت که در اين دوره جديد هدف تازه اي مدنظر است؟

من هم اولين حرفم را روي سوال شما و گفته شما مي گذارم. نگاه به چه چيز تغيير کرده؟ اول ببينيم که آيا تنها من هستم که بايد روال دهه 1350 خودم را ادامه مي دادم و بدهم و هيچ نگاه و طبعاً واکنشي به اطرافم نداشته باشم؟ وارد چه سرزميني از اين همه عقايد، درهم ريزي و رودررويي نشوم؟ آيا يک جاده خاص براي من باز است که من فقط بايد در آن جاده برانم؟ فکر مي کنم اشکال در اينها نيست، اشکال وسيع تر است. اشکال اين است که در سال 1357 چقدر چيزها به هم ريخت؟ چه چيزهايي به هم ريخت؟ با خودش چند نسل غالب، چند نسل از دست رفته و چند نسل به انزوا کشيده گذاشت؟ من فکر مي کنم آنهايي که اين عقيده را دارند که تو مي گويي، به اين دليل است که هر نوع اتفاقي، هر نوع صداي توپ و تانک، هر نوع صداي رازگونه جهان را در دايره هاي گوناگون شنيده اند، فقط فيلم شان را ديده اند، فقط به سينما نگاه کرده اند، اسير رائول والش شده اند، اسير فورد و مارکز شده اند، يا از سوي ديگر اسير پاراچانف و تارکوفسکي شده اند و بحث سينما از زندگي شان بيرون نرفت. هنوز هم به همين شکل ادامه مي دهند، در حالي که يک فيلمساز، يک نويسنده، يک شاعر تا به پيرامون خودش نگاه نکند، به واقعيت، به هنر و اساساً به جامعه نمي رسد. من هيچ وقت نمي توانم پايم را از جامعه بيرون بگذارم و فيلم بسازم. اصلاً توان اين رويکرد و اين کار را ندارم. يک جوري همه را حواله مي دهم به اينکه شما روزگارتان را نمي بينيد. تو آنقدر عاشق سينمايي که همين جور فيلم مي بيني. همين جور مقايسه مي کني. مرتب مي پرسي که چرا «گوزن ها» ساخته نمي شود يا «قيصر»؟ بارها گفته ام که «قيصر» فرزند آن لحظات ناب وجودي خودش است و آن را آن سال هاي جامعه داده است. مثلاً «داش آکل» به لحاظ گرامر، يا «سفر سنگ» يا فرضاً «رضا موتوري».حالا من سوال مي کنم آيا تمام اتفاقات سر جايشان هستند و همه اتفاقات دارند اجراي زمانه خودشان را مي کنند اما فيلم و سينماي من بايد اجراي قديمي خودش را بکند؟ اين ممکن است که من پيرامون خودم را ببينم و تانک واژگانم به اندازه نباشد که آن را بتوانم به ادبيات تبديل کنم؟ براي اينکه هزارجور مانع جلوي من است و البته هزار جور هم بلدي جلوي من هست که تکرار را نگه دارم. اگر من چيزي را تکرار کنم حتماً جلويش گرفته مي شود...

بحث اين نيست، اصلاً مگر لازم است که تکرار شود؟

... مي خواهم به همين جا برسم. در زماني که من «قيصر» را ساختم، به اين دليل که همتا نداشت يا «گوزن ها» که باز نمونه اي نداشت، مي توانست جايي عزيز داشته باشد. اما نه جامعه ديگر آن جامعه است، نه سياست آن سياست که به آن شيوه با آن مقابله شود، از آن انتقاد شود و نه ديگر آن انتقاد وجود دارد. وقتي 50 درصد روبه روي من آن 50 درصد نيست، 50 درصد من هم ديگر آن 50 درصد نخواهد بود، يعني اصلاً نبايد باشد، نيست. چقدر و چند بار بايد اين را گفت.

پس قائل به اين هستيد که آن فيلم هاي قديمي که سينمادوست ها اين فيلم هاي جديد را به آنها - به لحاظ ساختار و مضمون و قصه و قالب- ارجاع مي دهند، اولاً سينماي اجتماعي بوده و الان هم توجه شما به اجتماع است به عنوان منبع اصلي فيلم ها و خلاقيت شما که هر دم داريد از جامعه تان انتقاد مي کنيد.

برويم سر اين مطلب که منتقدها به اين انتقاد دارند که ساختار دراماتيک کارهاي جديد، هر چه جلو مي آييم سست تر مي شود، هرچه جلوتر مي آييم، فيلم هاي شما سرسري تر و- حالا با شدت و ضعف ها و اما و اگرها - سردستي تر مي شود...

من از ساختمان دراماتيک تعريف مي خواهم که...

... يعني شکل روابط و فضا درست سامان دهي و تعريف نمي شود، بريده بريده است، شخصيت ها باورپذير نيستند، شعارزدگي است... حالا بگذاريم تک تک جلو برويم... آيا اين شعارزدگي اصلاً آگاهانه و عمدي نيست؟ آيا اصلاً موضوع و هدف اين سينماي جديد شما شعارزدگي و خود شعار دادن نيست... اصلاً هدف اين نيست که شعار بدهيد، شبيه يک پوستر... جوري انگار داريد يک شعار تصويري- درست مثل هنر گرافيک- مي دهيد. شما نمي خواسته ايد يک پوستر تصويري بدهيد... به مخاطب يک شوک وارد کنيد و يک اطلاعيه يا اطلاعات بدهيد؟

جامعه اي که سرعتش، سرعتي به هم ريزاننده است، سرعتي است که حتي سرعت نيست يعني با اندازه هاي طبيعي قابل اندازه گيري نيست بلکه سرعت و شتابي است خارج از اندازه هاي محدود شونده در قالب هاي مرسوم. مثال ها فراوان است. بسياري اتفاقات غيرممکن به نظر مي رسند و اعلام مي شود که غيرممکن اند، اما فردا يا پس فرداي آن مي بينيم که ممکن شده اند. توضيحات مربوط به اين اتفاقات هم معقول است. هميشه دلايل سياسيون درست است. البته تاريخ قضاوت خواهد کرد.بگذاريد قصه اي بگويم، قصه که نه، يک اتفاق. دختري عراقي در ايران و پسري ايراني. پسر دلباخته دختر مي شود. دختر با خانواده اش در زمان جنگ عراق و امريکا به ايران پناهنده شده اند. دختر برادري دارد که در زمان جنگ ايران و عراق شرکت داشته و از صدام براي کشتن ايراني ها مدال گرفته است. اين عشق از کجا مي آيد؟ پرسش اصلي اين است که اين عشق از کجا مي آيد؟ اين اتفاق چندين بار رخ داده است. چطور مي شود بخشيد؟ چطور مي شود از زير بار اين همه سوال صدام کشي درآمد و عاشق شد؟ مقصود من سرعت، نوع تغيير، نوع دگرگوني هاست. مطلقاً حرف سياسي نمي زنم بلکه مقصودم شکل و سرعت و شتاب حوادث و تغييرهاست. سرعت فاصله بين احمدي نژاد و خاتمي را نگاه کنيد. آقاي خاتمي هستند، بعد يک مرتبه نيستند و آقاي احمدي نژاد هستند. مقصودم سرعت اين تغيير است و نه خود تغيير. به سرعت نگاه کنيد. اين سرعت در جامعه ما کاملاً پذيرفته شده است. ما مثلاً همه مي رويم و کارت بنزين مي گيريم. جامانده ها جنجال و هياهو مي کنند، اما پس فردا مي گويند که نه، به کلي لغو شده است و ما بسيار ساده قبول مي کنيم. مي پذيريم. اينها در جامعه ما پذيرفته شده است. يادم هست که قيمت لپه به اندازه يک يا دو پني بالا رفت و من به اندازه يک خيابان پيرزن معترض ديدم. آن وقت شما مي خواهيد سينما و نگاه مرا با نگاه و سينماي او مقايسه کني؟ من دارم در جايي ديگر و با خصوصياتي ديگر فيلم مي سازم و تنها نقطه مشترک من و او، نگاتيو، يعني فيلم نگاتيو است. تازه او نگاتيو کداک دارد و من خدا مي داند نگاتيو جامانده از کدام انبار کدام کشور. من اگر همين الان بخواهم قصه بنويسم، ديگر اصلاً «جسدهاي شيشه اي» نمي نويسم، براي اينکه ديگر وارد فازهاي مختلفي شده ايم که من اگر بخواهم يک رمان، با ويژگي هاي ذهني و مسائل مورد نظر و تعريف و نگاه خودم بدهم، بايد ظرف دو سال بيرونش بدهم وگرنه بيات است. زماني براي نگاه کردن تلويزيون هاي خارج، حتي باورش وجود نداشت. از هم مي پرسيديم تو مطمئني؟ تو خودت ديده اي؟ به حالا نگاه کنيد. وقتي من خودم براي اولين بار در کنار کسي ديگر چشمم به تلويزيون هاي فارسي زبان خارج از کشور افتاد، کسي که کنار من بود از تعجب شاخ درآورده بود. اين قضيه دور نيست و مال همين 15-12 سال قبل است. حالا ببين برخورد با اين تلويزيون ها چه جوري است؟ از عام ترين تا خاص ترين. نمي دانم چطوري همه اينها متوقف مي شوند اما قيصر و گوزن ها آن وسط زنده اند؟ هنوز سوال اين است که چرا مثل آنها نمي سازي؟ من اگر آن فيلم ها را نداشتم با مثلاً «سرب» و «دندان مار» کجاي اين سينما بودم؟ با «اعتراض» يا «حکم» کجاي اين سينما بودم؟ فکر کن سينماگري که با جامعه اش حرکت کرده و جا نمانده يا دست کم سعي اش را کرده که حرکت کند و جا نماند. حالا تو داري از من مي خواهي که من جا بمانم. من مي گويم نه. جايگاه من با اين فيلم هاي بعد از انقلاب کجا بود؟ دوره اي گذشت و دوره اي جديد آمده است. آن دوره با امتيازاتي، با نمراتي که به من دادند تمام شده است اما امتيازها و نمره هايي که حالا به من مي دهند آن قدر متغير است که ديگر قابل قياس نيست. مقصودم اين است که امتيازهايي که تو به جامعه ات مي دهي و جامعه ات به تو مي دهد بسيار متغير است، دست کم براي يک هنرمند خيلي متغير است. براي يک آدم معمولي که صبح از خانه بيرون مي آيد و سر کارش مي رود، از قيمت هندوانه و پارچه خبر دارد، از قيمت گوشت و مرغ خبر دارد، باد به خوب جايي از بادبانش مي خورد، اما براي هنرمندي که گذشته دارد آنچنان سبع و سخت است که بادبانت را نگه داري، چرا که تو پر از عادات بادهاي نامتناوبي. پر از ندانستگي هاي عمق زير قايق ات هستي. يکباره با اين قايق مي بيني که وسط اقيانوسي. خودت هم اين قايق را آن وسط نبرده اي، بلکه جامعه دارد مي رود و تو را با خودش مي برد. مردم زودتر از روشنفکران و اهل سياست بسياري از چيزها را پيش بيني مي کنند. 

اين طور استنباط مي کنم که اولين وظيفه خودتان را در سينما و فيلم هايتان در اين دوران جديد، بنا بر دين، اجتماع و واکنش نسبت به مسائل اجتماعي، فرهنگي و سياسي جامعه مي دانيد و واکنش بروز دادن .... و به علت ماهيت سرعت داشتن مسائل به سرعت واکنش بروز دادن. آيا اين اولين قانون است؟ اين اولين وظيفه ما در قبال تماشاي فيلم هاي جديد است؟

تو وقتي مي گويي شعار، من به هيچ وجه قبول نمي کنم که شعار است...

... اما من شعار را به معناي بدش به کار نبردم.

مي دانم... ولي...

مقصودم به معني پوستر بود... به معني اطلاع رساني سريع.

... و کوتاه... بله متوجه شدم. اما نه. به هيچ وجه. اول به تو گفتم که در چه منطقه اي از جهان زندگي مي کنم و مي کنيم و اين منطقه عکس العمل اش به من و عکس العمل من نسبت به آن چيست. اصلاً اينجا است که يک شعر خاموش، يک فيلم خاموش و فوراً بگويم که مثلاً رمان نمي تواند خاموش باشد (هرچند «سال هاي از دست رفته» خاموش است) نمي تواند به ذهن ها بروز و رسوخ پيدا کند. آهسته و عميق بران نه ارتباطي به ذهن بيننده دارد و نه بايسته و مربوط و مال امروز و شرايط امروز. اساساً عمق راندن آنجايي خوب است که حداقل منتقد برندارد بگويد آن چيزي را که من دوست دارم بساز. اينجا اوايل ورود به يک عمق است. هيچ شعري را نگوييم بد است چون شعر خوب است، فقط من نمي پسندم، براي اينکه شعر نه پول بليت مي خواهد، نه پول آگهي مي گيرد، نه خانه مي سازد و نه شاعرش را به ثروت و مال رسانده است. دنياي شاعران دنيايي ساکت است چرا که گيشه دريافت و پرداخت ندارد. ما نگاه کنيم که آيا به شاملو مگر نگفتند قاتل؟ اگر به عميق راندن رسيده باشيم که ديگر به شاعر نمي گويند قاتل. جايي که به هنرمند تهمت زده مي شود جاي عميق راندن نيست. تهمت به هنرمند زدن، بادهاي سمي به او و زندان، او را لاي چرخ گوشت گذاشتن و عقب نشستن و نگاه کردن چه کسي را کيفور مي کند؟ تمام آدم هاي عقيم را. اين را هميشه گفته ام که ترس دشمن جسارت است و ترس موذي است. ترس پنهان کار است. ترس تو را به خود فرو مي برد. اينها جزء لوازم ترسند. چطور مي شود به عباس کيارستمي بد گفت؟ آن قدر در يک سمت کار او پهناوري و عظمت هست که نمي تواني به او بد بگويي. اما مي آيي به سمت ديگري مي ايستي و مي بيني اوضاع درهم و برهم است و هرچه به ذهنت مي آيد مي گويي. اگر در آنجا زندگي مي کني حداقل آدم هاي «معين» را سيبل نکنيم. وقتي من مي گويم سيبل نکنيم، در ناخودآگاه خيلي از آن آدم ها نقش يک سيبل بسته مي شود و از اين نقش که در ذهن اش بسته مي شود حظ مي برد. ما با اين تبديل هنرمندان به آماج حملات روبه روييم، در واقع لذت بردن از اينکه روشنفکران همديگر را حذف کنند. هنرمندان همديگر را حذف کنند. من نمي گويم منتقدان... اما خب... بله. اين فرهنگ حذف فقط از فاصله و روياست. روياي «آن» شدن و نقادي براي او، هدف کردن اش و روياي نتوانستن او شدن و مثل او شدن. وقتي لوازمي که به درد رويايش مي خورد پيدا نمي کند باعث مي شود که تمام رسيدگان را به صلابه بکشد. او از اولي که آمده براي نقد نيامده. شما را به ادبيات حواله مي دهم چرا که در حال حاضر نزديک ترين هدف، فيلمسازي است. فيلمسازي به همين راحتي شده است، درست مثل سوار شدن به اتوبوس و تاکسي. وقتي براي تولد پسر يا دختر خانواده يک دوربين مي آورند که او مي تواند با همان دوربين ديجيتال فيلم بگيرد و راحت آن را روي فيلم 35 ميلي متري بکشد ديگر سينما معني و تقدس ندارد. ما براي فهم و نزديکي به سينما فيلم ها را مي گرفتيم و رو به آفتاب بالا و پايين مي برديم تا معناي حرکت و سينما را بفهميم، اما الان نصف ديوار اتاق من پر از فيلم هاي DVD است. ما آن موقع فيلم هاي توي قوطي را متري مي خريديم. آيا سينما قداست خودش را در کشورهايي مثل ما که پر از حساسيت اند حفظ کرده است؟ سينما در سه ميليون نفر پايتخت با 200 سينما چه تاثيري مي گذاشت که حالا با 20 ميليون جمعيت در روز تهران با 20 تا سينماي فکسني؟ مساله را از نظر طبقاتي فرهنگي طرح مي کنم. وقتي يک ديش در پشت بام خانه مي گذارد همه نمايش هاي جهان را دارد.

من از زماني حرف مي زنم که يک سمت من فيلم «بوچ کسيدي و ساندنس کيد» بود. يک سمت ديگرم فيلم فردين و تقي ظهوري، اما حالا بايد ديد با چه چيزهايي روبه رو هستي. الان شما با يک آچار و 20 متر سيم به 800 مرکز نمايش دنيا وصل مي شويد. از اين طرف هفته اي يک بار يک نفر با يک کيسه يا کيف مي آيد و همه فيلم هاي روز دنيا را دانه اي 1000 تومان به شما مي فروشد. مفهوم فيلم ديدن و بده بستان سينمايي به کلي به هم خورده است.

مي پذيرم که اگر مي خواهيد فيلمسازي با نگاه و واکنش اجتماعي باشيد خب طبعاً ناگزير به پذيرش بعضي اقتضائات هستيد اما...

... من هم سوالي دارم. آيا آنهايي که دوست دارند من با همان سبک و سياق و ساختار فيلم ها و سينماي دهه 1350 خودم فيلم بسازم، در گرفتن ذهنيت شان و جايگاهي که مي خواهند از سينما کيف کنند از قطار جا نمانده اند؟

شما بيشتر با مخاطب تان تماس داريد و بيشتر مي توانيد توضيح بدهيد...

من سوالي کردم که بي جواب ماند...

خب... بالاخره عده اي هم نوستالژيک مي شوند.

... در حالي که نوستالژي وقتي به وجود مي آيد که اثر در زمانه خودش باد به پرچمش بخورد. آيا فکر مي کنيد که امروز من آن موضوع را بسازم کمدي نمي شود؟ روزنامه ها را باز کنيد و ببينيد در شهر چه خبر است. يک بار مي شود به سراغ اين قضيه رفت که من رفتم آن هم در زمانه اي که وقت و زمانه اش بود نه حالا که اصلاً قضيه ديگر از اين حرف ها گذشته است. من پاي صحبت زن و شوهري نشسته ام که پدر خانواده عقيم بود و زن داشت با استدلال به شوهرش مي گفت که اگر ما برويم و از بيرون يک بچه بياوريم دردسر درست مي شود و خطاب به شوهرش مي گفت که بگذار من کار خودم را بکنم و مرد پذيرفت.

من فيلمسازم، تا آخر عمرم تا آنجا که توان دارم فيلم مي سازم و نگاه به پيرامونم مي کنم و فيلم مي سازم. هر چيز که پيرامونم به من بگويد مي سازم. هر چيزي که من بگيرم، همان را مي سازم. گيرنده هايم به همان مقداري که حساس بود، حساس است. گيرنده هايم کند نشده اند بلکه ميزان تعجبم بيشتر شده است. در ضمن فرم و قالب فيلم هايم تابع همين واکنش به پيرامون و همين تعجب است و چون ميزان تعجب بيشتر شده، فرم ها هم در متابعت از همين تعجب و نوع واکنش به اين تعجب تحول و تغيير يافته اند و مرتب هم تغيير خواهند کرد.

آيا همين تعجب نيست که باعث شده فيلم ها شکل شعاري پيدا کنند و...؟

نه... نه. در يک جا نشد که من درباره فيلم هايم محاکمه نشوم. من به خاطر فيلم هايم اوقات بسياري را در دادگستري گذرانده ام و هيچ کدام از شما دوستان عزيزم را آنجا در کنارم نديدم. روزنامه ها مي نوشتند که من بايد فلان روز براي فلان فيلم به دادگاه بروم و اصلاً چيز و خبر مخفي اي نبود که کسي نداند و همه مي خواندند و مي دانستند اما هيچ وقت نشد که دوستان نزديک ام بيايند و ببينند که چه شده، اما توجه کنيد که در يک مساله سياسي چقدر آدم جمع مي شود. جواب عوام صحيح تر از جواب خواص است... جواب مردم هميشه درست تر و صحيح تر از جواب روشنفکران است.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 14:34  توسط   | 

مسعود کیمیایی در حال نوشتن سناریوی فیلم جدیدش است. فیلمی با نام موقت «وصیت مسموم» که کیمیایی می خواهد فیلمبرداری آن را از اواسط تابستان آغاز کند.
دو نفر در این فیلم حاضر هستند و نیم ساعت بعد از شروع فیلم، داستان هایشان به هم گره می خورد. یکی راننده تاکسی است و دیگری محصلی که مثل همه پسرها عاشق شده و می خواهد به خاطر آن، همه چیز را رها کند و قرار است عروسی کند اما در روز عروسی اش اتفاقی منجر به زندان افتادنش می شود و هنگامی که بیرون می آید نمی تواند کار خودش را ادامه دهد و تاکسی می راند و حالا این دو با هم برخورد می کنند.
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 14:2  توسط   |